معرفی شعرای نامی معاصر . احمد شاملو . اخوان . فروغ فرخزاد . فریدون مشیری ...
نام من عشق است ایا میشناسیدم ؟
زخمیم ، زخمی سراپا ، میشناسیدم ؟
با شما طی کرده ام راه درازی را
خسته هستم خسته ایا میشناسیدم ؟
میشناسیدش ؟
به زهره . م وبلاگ نویس شبهای غزل
اي پرنده ي مهاجر
اي پر از شهوت رفتن
فاصله قد يه دنياست
بين دنياي تو با من
تو رفيق شاپرك ها
من تو فكر گله مونم
تو پي عطر گل سرخ
من به فكر بوي نونم
دنياي تو بي نهايت
همه جاش مهموني نور
دنياي من يه كف دست
روي سقف سرد يك گور
من دارم تو نقب شب جون مي كنم
تو داري از پريا قصه مي گي
من توي پيله ي وحشت مي پوسم
واسم از پرنده ها قصه مي گي ؟
كوچه پسكوچه ي خاكي
در و ديوار شكسته
آدماي روستايي
با پاهاي پينه بسته
پيش تو ، يه عكس تازه ست
واسه آلبوم قديمي
يا شنيدن يه قصه ست
توي يه ده صميمي
واسه من اما عذابه
مثل حس كردن وحشت
مثل درگيري خورشيد
با طلسم ديو ظلمت
من دارم تو نقب شب جون مي كنم
تو داري از پريا قصه مي گي ؟
ایرج جنتی عطایی(وب سایت)
اشعارش در آوای آزاد
تصوير
چشمها ابر آلود
دستها جنگل پوكي كه از آن خيزد دود
و دهانها همگي جاي كليد
و دهانها همگي جاي كليدي مفقود
سیاوش کسرایی
نه من ديگر بروي ناكسان هرگز نمي خندم
گر پيمان عشق جاوداني د
با شما معروفه هاي پست هر جايي نمي بندم
شما كاينسان در اين پهناي محنت گستر ظلمت
ز قلب آسمان جهل و ناداني
به دريا و به صحراي اميد و عشق بي پايان اين ملت
تگرگ ذلت و فقر و پريشاني و موهومات مي باريد
شما ،كاندر چمن زار بدون آب اين دوران توفاني
بفرمان خدايان طلا ،تخم فساد و يأس مي كاريد
شما ، رقاصه هاي بي سر و بي پا
كه با ساز هوس پرداز و افسونساز بيگانه
چنين سرمست و بي قيد و سراپا زيور و نعمت
به بام كلبه ي فقر و بروي لاشه ي صد پاره ي زحمت
سحر تا شام مي رقصيد
قسم بر آتش عصيان ايماني
كه سوزانده است تخم يأس را در عمق قلب آرزومندم
كه من هرگز ، بروي چون شما معروفه هاي پست هر جايي نمي خندم
پاي مي كوبيد و مي رقصيد
لیکن من به چشم خويش مي بينم كه مي لرزيد
مي بينم كه مي لرزيد و مي ترسيد
ز فرياد ظلمت كوب و بيداد افكن مردم
كه در عمق سكوت اين شب پر اضطراب و ساكت و فاني
خبر ها دارد از فرداي شورانگيز انساني
... هر چند مثل ساير رزمندگان راه آزادي
كنون خاموش ،در بندم
ولي هرگز بروي چون شما غارتگران فكر انساني نمی خندم
من کار میکنم
کار میکنم
کار
و از سنگ الفاظ
بر میافرازم
استوار
دیوار
تا بام شعرم را بر آن نهم
تا در آن بنشینم
در آن زندانی شوم
من چنینم . احمقم شاید !
که میداند
که من باید
سنگهای زندانم را بر دوش کشم
بسان فرزند مریم که صلیبش را
و نه بسان شما
که دسته شلاق دژخیمتان را میتراشید
از استخوان برادرتان
و رشته تازیانه جلادتان را می بافید
از گیسوان خواهرتان
و نگین به دسته شلاق خودکامگان مینشانید
از دندانهای شکسته پدرتان
....
در این سرای بی کسی کسی به در نمی زند
به دشت پرملال ما پرنده پر نمی زند
یکی زشب گرفتگان چراغ بر نمی کند
کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند
نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند
گذر گهی است پر ستم که اندر او به غیر غم
یکی صلای اشنا به رهگذر نمی زند
چه چشم پاسخ است از این دریچه های بسته ات
برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند
نه سایه دارم و نه بر بیافکنندم و سزاست
و گرنه بر درخت تر کسی تبر نمی زند
گاه می اندیشم
خبر مرگ مرا با تو چه کس میگوید ؟
ان زمان که خبر مرگ مرا از کسی میشنوی
روی تورا - کاشکی میدیم -
شانه بالا زدنت را
- بی قید -
و تکان دادن دستت که :
- مهم نیست زیاد -
و تکان دادن سر را :
- که عجب ... عاقبت مرد ؟ ... افسوس -
کاشکی میدیدم !
حمید مصدق
می تراود مهتاب
میدرخشد شبتاب
نیست یک دم شکند خواب به چشم کس و لیک
غم این خفته چند
خواب در چشم ترم میشکند
نیما یوشیج
نيست رنگي كه بگويد با من
اندكي صبر سحر نزديك است
هر دم اين بانگ برآرم از دل:
واي اين شب چه قدر تاريك است!
خنده اي كو كه به دل انگيزم ؟
قطره اي كو كه به دريا ريزم ؟
صخره اي كو كه بدان آويزم ؟
مثل اين است كه شب نمناك است.
ديگران را هم غم هست به دل
غم من ليك غمي غمناك است
خ شور شهر خاموش من آن روح بهارانت کو ؟
یییی شور و شیدایی انبوه هزارانت کو ؟
میخزد در رگ هر برگ تو خوناب خزان
نکهت صبح دم و بوی بهارانت کو ؟
کوی و بازار تو میدان سپاه دشمن
شیههء اسب و هیاهوی سوارانت کو ؟
زیر سرنیزه ء تاتار چه حالی داری ؟
دل پولادوش و شیر شکارانت کو ؟
سوت و کور است شب و میکده ها خاموشند
نعره و عربده ء باده گسارانت کو ؟
چهره ها در هم و دلها همه بیگانه ز هم
روز پیوند و صفای دل یارانت کو ؟
اسمانت همه جا سقف یکی زندان است
روشنای شرر این شب تارانت کو ؟
شفیعی کدکنی
مشت می کوبم بر درپنجه می سايم بر پنجره ها
من دچار خفقانم
من به تنگ آمده ام از همه چيز
بگذاريد هواری بزنم آ ی....
با شما هستم آی...
اين درها را باز کنيد
می خواهم فرياد بلندی بکشم
چاره درد مرا بايد اين داد کند
از شما خفته ی چند
چه کسی می آيد با من فرياد کند
این شعر با صدای استاد شجریان
سپهر را من نيلگون شناختم
چرا که همرنگ هوسهای نامحدود من بود
خدا کران بيکران شکوه پرستش من بود،
و شيطان، اسطوره تنهايی انديشه های هولناک من
اولين دستی که خوشه اين انگور را چيد دست من بود
کفش ابتکار پرسه های من بود
و چتر ابداع بی سامانيهايم
هندسه شطرنج سکوت من بود
و رنگ تعبير دلتنگيهايم
من اولين کسی هستم که
در دايره صدای پرنده
بر سرگردانی خود خنديده است
هر چرخی که مي بينيد بر محور شراره شور عشق من مي چرخد
آه را من به دريا آموختم
زندگینامه
حسین پناهی شاعر - نویسنده - کارگردان و بازیگر سینما - تلوزیون و تئاتر و این همه آن چیزی است که از او یافتم ... نمی دانم کی یا کجا به دنیا امد . خانه اش هم این حوالی نیست که به دلتنگی از کنارش عبور کنم. فاصله هامان دریا دریاست...ولی میدانم او کی پرکشید : شنبه سیزده مرداد ماه به وقت سپیده دم ایران بود
برو... که مرگ اینجاست حسین،
اینجاست که همه مرده میخواهنت! اینجاست که غربت اندر غربت است.
باورکن حسین به همان سوگند که میخوردی"به سگها قسم "
به اندازه همه لک لکها از رفتنت دلگیرم
کاش مرا هم با خود برده بودی
دیگر شعرهایش را در آوای ازاد بخوانید

عکس شماره (1)
عکس شماره (2)
مسیحای جوانمرد من
ای ترسای ترک پیرهن چرکین
هوا بس نا جوانمردانه سرد است آی...
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی در بگشای
کاش می فهمیدی
در خزانی که ازین دشت گذشت
سبزه ها باز چرا زرد شدند
خیل خاکستری لکلک ها
در افق های مسی رنگ غروب
تا کجاهای کجا کوچیده ست
کاش می فهمیدی
زندگی محبس بی دیواری ست
و تو محکوم به حبس ابدی
و عدالت ستم معتدلی ست
که درون رگ قانون جاری است
کاش می فهمیدی
دوستی آش دهن سوزی نیست
عشق بازار متاع جنسی ست
آرزو گور جوانمردان
مرده از زنده
همیشه
هرآن
در جهان بیشتر است
کاش می فهمیدی
چیزهایی ست که باید تو بفهمی ، اما
بهتر آن است کمی گریه کنم
کاش می فهمیدی
کیومرث منشی زاده
دیگر اشعارش را در ققنوس بخوانید
من از نهایت شب حرف میزنم
من از انتهای تاریکی و از نهایت شب حرف میزنم
به خانه من اگر آمدی ای مهربان برای من
چراغ بیاور
و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم